محمد تقي جعفري

267

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

براى اين بى اعتنائى كه با جانهاى آدميان بازى مىكند ، مىتوان تراشيد . وقتى كه انسان هشيار درك مىكند كه جبر قوانين طبيعت تا حد زيادى مشروط به رهائى آن در برابر جبرى قويتر است كه انسان داراى آن است ، هرگز در مقابل عوامل ويرانگر طبيعت دست روى دست نمىنهد و با احتمال اين كه شايد آن عامل ويرانگر بسراغ من نخواهد آمد ، بيخيال نمىنشيند و با علم به اين كه : آدمى خوارند اغلب مردمان از سلام عليكشان كم جوامان اى بسا ابليس آدمرو كه هست پس بهر دستى نبايد داد دست چگونه مىتوان فريب ظاهر انسانهائى را نخورد كه قيافهء خود را با صلح و صفا آراسته و درونشان جايگاه درندگان و گزندگان بىامان و مهلك مىباشد 9 ، 10 - و النّاس على أربعة اصناف : منهم من لا يمنعه الفساد فى الأرض الَّا مهانة نفسه و كلالة حدّه و نضيض وفره ( مردم بر چهار صنف تقسيم ميشوند : صنفى از آنان از فساد در روى زمين امتناع نمىورزد مگر به جهت پستى و ناتوانى شخصيتش و كندى شمشير و تهيدستى او از مال دنيا ) . آرام نشسته است زيرا مىدانى براى جولان دادن « خود طبيعى » ندارد بلى آرام نشسته است و در صدد تزاحم با ديگر همنوعان خود بر نمىآيد ، زيرا وسيله و مىدانى براى جولان دادن « خود طبيعى » ندارد . او احساس ناتوانى مىكند و مانند مارى كه در ابرهاى فضاى سرد بيحس به لانهء خود مىخزد ، حركتى ندارد : نفس اژدرهاست او كى مرده است از غم بىآلتى افسرده است او شمشير تيز و برانى ندارد كه چشمه‌ها از خون مردم به راه بيندازد و